مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

418

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و پنجاه و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شيخ گفت : چون او بداند كه تو از كار او آگاه گشته‌اى ، آزردن تو در دل گيرد و دلش با تو صاف نشود . و تا من هستم ، ترا باكى نيست . تو ازو بيم مدار . كه من مردىام مسلمان و نام من عبد اللّه است و در اين زمان چون من ساحرى نيست . ولى تا ناگزير نشوم ، جادوئى نكنم و بسى سحرهاى اين پليدك را باطل كرده‌ام و مردمان را از او خلاصى داده‌ام و مرا از او باكى نيست . بلكه او از من هراسناكست . و همهء مردمان شهر در دين او هستند و آتش هميپرستند . چون فردا شود ، تو بنزد من آى و مرا از آنچه با تو كند ، آگاه كن . كه او امشب در هلاك تو خواهد كوشيد . ولى من ترا چيزى بياموزم كه از هلاك او خلاص شوى . ملك بدر باسم ، شيخ را وداع كرده ، بسوى ملكه بازگشت . ملكه را در انتظار نشسته ديد . ملكه را چون چشم بر وى افتاد ، برپاى خاسته ، او را بنشاند و كنيزكان را به طعام آوردن فرمود . چون طعام بخوردند ، شربت خواست . كنيزكان ، شربت حاضر آوردند . و ايشان تا نيمهء شب بسخن گفتن بنشستند و شادى بكردند . چون خواب بر بدر باسم چيره شد ، آنگاه ملكه ، او را سوگند داده ، گفت : پرسشى از تو دارم و همىخواهم براستى پاسخ دهى . بدر باسم گفت : جز راستى نگويم . ملكه گفت : اى قوت تن فرسودهء من ، سبب خشم تو آن نيست كه چون تو بجستجوى من بباغ آمدى ، مرغ سياه را ديدى ؟ بدر باسم از اثر خواب گفت : آرى . سبب خشم من همينست كه دانسته‌اى . درحال ، ملكه محبت برو آشكار كرده و گفت : غيرت تو سبب افزايش محبت من گشت . اكنون در نزد من از همه‌كس عزيزترى . پس از آن بخفتند . چون نيمه‌شب شد ، ملكه از خواب برخاسته و ملك بدر باسم بيدار بود و چنان مينمود كه در خواب است . و دزديده او را نظر ميكرد . ديد كه او كيسهء